نهنگ قاتل درچشمهای آبی توخودش رابخواب زد

ترکیب ادبیات وفلسفه در خون و جنون با مداد سرخ وگرم دختربچه‌ای کم خون

جیغ شاهین میزنم

درکوهستانی که درحال فراراست

وپژواکی که هیچ وقت

قرارنیست به سینه صخره ای بخورد

کوهستان فراری

درروزتکرار کل تاریخ

بازخواهدگشت

پژواک جیغ شاهین تنها

هرگز....

نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ساعت 12:14 توسط رضا پیر حیاتی|

اینجاروزی

سرزمین بادهای سرخ بود

الان

مردابی برای عشق بازی لک لک های پیر

که دیگر توان پروازندارند شده است

تا هنگام مرگ

نغمه و ناله ی عاشقانه از منقارشان

به روی گلبرگ نیلوفران آبی وصورت بچه قورباغه ها بچکد ....

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ساعت 22:6 توسط رضا پیر حیاتی|

نهنگ قاتلی که اینروزها

در چشمهای آبی تو خودش را به خواب زده

همان بچه گرگ شیرخواروبامزه ایست

که اینروزهابالغ شده و اجل صدایش میزنند

می درد ولی نمیخورد

می کشد امادست به جنازه ات نمی زند. . . .

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:20 توسط رضا پیر حیاتی|

پیرمردمستی که باموهای سبزآبی

چشم درچَشم من روی پاهایش بندنبود

قنداق تفنگ رابه سمت صورتم نشانه گرفت

هیشه پیک آخراضافیست

مرابوسیدولابلای خوابهایم گم شد

بیدارکه شدم عطرآشنایی روی گردنم بود.

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:12 توسط رضا پیر حیاتی|

سنگ توراآنچنان به سینه زدم

که سنگ وسینه ام با هم شکست

بادهایی که درون سنگ

ازابتدای جهان به خواب رفته بودند

ناگهان از خواب ازلی بیدارشده

به روسری تو هجوم بردند

...ماهی ماهی آخ ماهی ...

من باسنگ موهای تو

سینه خودراشکستم

نوشته شده در جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:7 توسط رضا پیر حیاتی|

روزگاری من بادهان پلنگ نفس می کشیدم

حالاکه با چشم و زبان گنجشک ...

به دهان نهنگت می نگرم

تازه میفهمم چه اشتباهاتی درون دهان پنهان کرده

امابه رویت نمیاورم

گوش کن

همه جیزمن در جیغ شاهین پیداست

جیغ شاهین جوان

جیغ شاهین جوان وعاشق

جیغ شاهین جوان و عاشق و تنها

جیغ شاهین جوان و عاشق و تنها

که در کوه می پیچد

یادکوهستان که میفتم

ازریشه ی بالهایم عرق سردمیچکد

من همیشه هنگام پرواز

مقداری عرق سردمرگ ازمنقارکوچکم میچکد

مخصوصا وقتی بعدصدای

جیغ شاهین جوان

سایه ای سنگین روی کمرم رامیپوشاند

سایه ی دوبال گسترده که به سرعت

ازلای نیزه های خونین خورشیدمیگذرند

این که چیزی نیست

من بارهاباهمین چشمهای کوچک

دسته شاهین های پیرومهاجررادیده ام

که به سوی ابدیت درپروازبودند

خودم دیدم

که سالهای سال بعد

خاکسترقلب و بال سوخته شان

باباران پاییزی درآمیخته

وازلای ابرهای سیاه به روی کوهستان میباریدند....

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳ساعت 11:55 توسط رضا پیر حیاتی|

آیاتابحال

به نگاه اسبی که مرددیوانه

درحال تجاوزبه اوست

فکرکرده ای

به جوجه کلاغ آتش زده

که به مادرش می نگرد

به بچه گربه ی سفیدوچشم آبی

که جوانان شهر

برای خنده بابندرخت دارش زدند

اصلابه این فکرکرده ای

که چراهیچ گل یا برگی

هیچ ماهی یا پرنده ای

حتی یک کلمه درطول کل تاریخ

باانسانی سخن نگفته

فکرکرده ای که چراتورابعنوان صاحبش می‌پذیرد

اماحاضرنیست حتی یک کلمه درگوش ات نجواکند

چون مطمئن است

حرفهای گربه را برای عقاب بازگوخواهی کرد

و راز آفتابگردان را پیش بیدمجنون فاش خواهی کرد

خودت قضاوت کن

اگرهزارباربه اسبی تجاوزبشود

هزاربرابرنگاهش راغریبانه ترخواهدکرد

و هزاربارسکوتش را عمیق ترخواهدکرد

بطوریکه فرداصبح

دیگرازخواب برنخواهد خواست

اماهیچ کدام ازکلمه های مارا

برای کم کردن اندوهش

لایق استفاده نمی‌داند. . . .

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ساعت 18:45 توسط رضا پیر حیاتی|

خیلی وقت است که آز مرگم می‌گذرد

امادرقبرم بازاست هنوز

مرده ای سوگوارم باپلکهای باز

که موهای پریشان وریخته روی سینه آم

درگورراباز نگهداشته

آنچنان درمن تنیده ای

که ازآن بالاکه می نگری

معلوم نیست این پایین عزاست یا عروسی

یاشاید یک هم آغوشی قدیمی وساده است

دروغ چرا

ازآن هم آغوشی ها که مرده ای خودش راازترس تنهایی

دربغل می فشارد

گاهی خودش را به دوش گرفته وتشییع می‌کند

گاهی هم خودش را دفن کرده وبه خاک می سپارد

اما در گوررانمیگذارد

تازمانیکه وقت پرواز روح ورقصیدن درباد می‌رسد

پیشانیش به سنگ لحد نخورده و

چپعروسی بهم نریزد....

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ساعت 13:53 توسط رضا پیر حیاتی|

بیا زیرپوست پیشانی ام

کوچه ای . شهری . جهانی بدون خورشیدبناکن

تامجبورنباشیم بعدچندطلوع و غروب

بعدازاینکه چندبار سمت راستمان زردشد

بعدازاینکه چندبار سمت چپ آسمان سرخ شد

بادست خود در رابه روی هرکه گفت فرشته ام بازکنیم

فرشته ای که خاک به روی مردمک مادرم بپاشد

که فرشته نیست

اصلا بناکردن شهرزیرپوست صورتم راکناربگذار

تابه حساب این فرشته ای که میخواهدپلک مادرم راببندد

رسیدگی کنم

من بالهای آن فرشته را خواهم سوزاند

که میخواهد

لبخندمادرم راخاکی کند

تاباآسمان سرشاخ نشده ایم

بیالااقل دهکده ای کوهستانی وپنهانی

زیرپوست پیشانی ام بناکن

دهکده ای بدون طلوع وغروب

دهکده ای بایک خانه قدیمی

تامادرم رازیرپوست صورتم درون آن خانه پنهان کرده

آرام آرام نشانی اش رابه فراموشی بسپارم

قبل ازآنکه ناله وخاکستر فرشته ها

دستم رابه آن دامان همیشه بلند برساند . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ساعت 16:35 توسط رضا پیر حیاتی|

من رابه جرم

دزدیدن دختررئیس بانک

به همراه ساندویچ و الماسهای درون کیفش

محکم محاکمه می‌کردند

که دردادگاه بازشد وپیرزنی وارد شد

مادرم بود

به همراه سیخ داغ و فلفل و مگس کش پلاستیکی

فریادمیزد که نیازی به اعدام نیست

خودم ادبش میکنم

جوری ادبش می‌کنم که مایه ی عبرت تمام حضارشود

ازجناب دادستان گرفته تا وکیل مدافع متهم

حتی مایه ی عبرت تمام هیئت منصفه ی محترم نیزبشود

آنروزنزدیک بود من رابرای تنبیه به مادرم بدهند

اماقاضی اعدامم کرد

نه بخاطرساندویچ والماس و دخترجذاب رئیس بانک

میگفت چراقبل از دادستان ووکیل مدافع وهیئت منصفه

مادرم اسم اورانبرده

مثلانگفته:

جوری تنبیهش میکنم

که مایه ی عبرت عالیجناب قاضی دادگاه نیزیشود

خلاصه آنروزمن بخاطرغرور قاضی جلسه اعدام شدم

و مادرم باساندویچی که الماسهارادرونش ریخته بودم

بادختررئیس بانک به خانه برگشت

تابه فکربزرگ کردن فرزندم

یاهمان دزدآینده شهرباشد

به شرط اینکه

اینبارنام قاضی دادگاه را درابتداذکرکند

محض احتیاط گفتم

شایدهم بعدمراسم اعدام

برای صرف ساندویچ به خانه برگشتم

اینروزها نمی شود

به چهارپایه هاو طنابهای داراعتمادکرد

درست مثل قاضی ها . . . .

.. بیادشیمبورسکا ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ساعت 13:25 توسط رضا پیر حیاتی|